ویجی در دهکده ای زندگی می کند که مردم آب کافی برای نوشیدن ندارند ، ویجی تصمیم می گیرد به بمبئی برود و چاه های لوله ای خریداری کند که با رسیدن به بمبئی آب را به روستای خود می آورد پول ویجی دزدیده می شود و یک شب که به کمکش می آید درمانده می شود عماری که بزودی مورد ضرب و شتم آنها قرار گرفت ، دوست می شوند و ویجی زندگی خود را با عمار آغاز می کند ، اما چه اتفاقی می افتد که ویجی می فهمد که عمار همان شخصی است که پولش را سرقت کرده است
: آمارنات (آمیتاب باچان) یک فرد جوان تحصیل کرده که به دلیل نبود مار مجبور به دستفروشی جلوی سینما می شود که طی یک اتفاق با فردی بنام شانگر نارایان رئیس اسبق حزب مخالف هندوستان آشنا شده و شانگر او را به اداره پلیس معرفی کرده، غافل از اینکه شانگر خود یکی از تبهکاران سیاسی می باشد…